باد در تن عریان درختان می پیچید و تاریک ترین شب ها به سراغ جنگل آمده بود.
شاخه ی فرتوت درختی بر روی سینه مرد جوان افتاده بود .خانه ای که با عشق و
امید ساخته بود ویرانه گشته وهیچ اثری از حیات دیده نمی شد آنچه بود فقط و فقط
یک چیز بود مرگ مطلق !
می خواست دعا کند اما گفت بی فایده است مگر خدا صدای مرا خواهد شنید ؟
ناگهان نوری از روزنه ای تابید و کسی فریاد زد :یک نفر اینجاست او زنده است...
قطرات اشک از گوشه چشمان مرد جوان جاری گشت وبا خود گفت :
گویا او شنواترین است ...
|